کوچ پرستو
فارسی رو دوست دارم

وقتی بزرگ شدم میخواهم این باشم :
من دوست دارم خواننده بشوم اما یک خواننده ای که سر و صدا نمی کند
من می خواهم هماهنگ و گوش نواز باشم . من میخواهم آزاد باشم .
من یک ترانه هستم . مامانم میگه اگر برای چیزی که می خواهم
تلاش کنم می توانم به آن برسم . ولی من باید اول یک چیزی را بخواهم
بدون خواستن هیچ کاری را نمی توان کرد . بزرگ ترین هدیه ی من از
خودم به خودم این است که چیزی باشم که میخواهم باشم .
یادته یه شب چقد دلت برای حافظ سوخت و لب و لوچه تو آویزون کردی و گفتی :
بیچاره حافظ ! من هیچ وقت عاشق نمیشم ...
آره ؟یادت اومد ؟ بعد من بت گفتم: کارٍ درستی میکنی
یه خورده چشماتو بستی و بعد باز کردی و پرسیدی :
خب بعد هیشکی عاشق من میشه ؟ من پرسیدم: که یکی دیگه بیچاره بشه ؟
تو پرسیدی: پس چیکار کنم ؟
من گفتم: باید همه رو دوست داشته باشی اینقد که بتونی به همه از دلت ببخشی اینجوری هم عاشق
میشی هم بیچاره نمیشی .
یادته ؟ باز پرسیدم : نازنین فهمیدی چی گفتم ؟ تو گفتی: شب به خیر مامان ... دوست دارم .
اون روز نفهمیدی دخترم
برات مینویسم . برای 10 سالگیت .
اما میدونم امروز نمیخونی پس مینویسم برای ده سال دیگه که زیباتر شدی و آغوشت بزرگتر .
نازنینم تولدت مبارک .
ادامه مطلب

رفتم و رفتم تا درختان جنگل ، گرگ ها را دیدم .
تیک تیک ... تیک تیک
این صدای ساعت بود که می گفت مواظب باش الان وقت گرگ هاست .
می بینی که ساعت هشت شده است و ماه می آید .
گرگ ها هم با ماه می آیند و می گویند : آووووووو آوووووووووو
آن ها نوبت میگرفتند و یکی یکی می آمدند روی سنگهای سیاه و ملودی خود را می خواندند:
آوووووو آوووووو
می شنوی ؟ خیلی زیباست نه ؟
من گفتم بله می شنوم .
وقتی یک گرگ روی یک سنگ به ماه نگاه میکند خیلی زیباست .
************
مامان نوشت :
* واقعن نمیدونستم تا این حد حیوونای وحشی رو دوست داره
و نمیدونم چرا ؟
فقط میدونم چرا نداره .
** شاید دیدن چد سریال کارتونی با حضور گرگ ها ، در طول این مدتی که اینجاییم در نقش بستن
این به قول خودش انشا در ذهنش بی تاثیر نبوده .
***دیدم داره یه شعر به آلمانی میخونه با موضع گرگ و ماه ، پرسیدم این شعر از کیه ؟ گفت از خودم .
گفتم برای تمرین نوشتن فارسی همین گرگ و ماه رو بنویس . شد این پست .
زوزه ی گرگ رو تو شعر آلمانی خیلی قشنگ تو ملودی جا داده بود .


ما همه از خاک هستیم و همه به هم ربط داریم . و همه آدم هستیم و اگر چیزی را بخواهیم میتوانیم انجام
دهیم . هیچ کسی به ما نمی گوید که باید چکار کنیم ولی بقیه می توانند الگو باشند .
تو میتوانی به بقیه کمک کنی .
یا فقط به خودت کمک کنی .
ولی یک راه سوم هم وجود دارد .
تو می توانی هم به خودت و هم به دیگران کمک کنی .
کدام یک از راه ها را انتخاب می کنی ؟
چون دیگران هم تو هستند وقتی به دیگران کمک میکنی یعنی به خودت کمک کردی .
پس ما میتوانیم خواهر کسی که نمی شناسیم باشیم .
*********************************
نقاشی بالا را من کشیدم . من و بابا . دوست داشتم برای بابام گل سر بگذارم .
***************************
مامان نوشت :
* عکس بالا هفت سالگی پسرک و یک سالگی دخترک است .
نأنو میراث خانوادگی بود . مادرم و خاله هایم در آن خفتند . من و خواهرهایم و برادرم .
تا جایی که امکان داشت ، خاله زادگان و دایی زادگان و همه ی نوه های مادرم .
عکس در خانه ای در نشتارود مازندران است . جای پنکه سقفی نأنو آویختیم و اینقدر بچه ها ذوق کردند
که خانم صاحبخانه که تصمیم نداشت دومی در کار باشد هم، باردار شد .
** خرده فرمایشات دخترک در مورد کمک به هم نوع تا حد زیادی ، نتیجه ی دوره های کنترل هیجان مدرسه
است . البته همه به یک میزان تاثیر نمیگیرند و من از این همه تاثیر در کلام و رفتار نازنین بینهایت خوشحالم .
ا
این ها عکسهای آخر تابستان است .

امروز در کتاب فارسی ام یک درس خواندم در مورد صرفه جویی آب .
که اگر آب قهر کند چه می شود .
بچه ها بدون صبحانه به مدرسه رفتند . مادر ها نتوانستند چای آماده کنند. پدرها نتوانستند گل ها را آب بدهند .
یا در محل کار به دستشویی بروند .
بعد بچه ایی گریه کرد و آب میخواست
و بعد آبی که در لوله ها پنهان شده بود صدای بچه را شنید و دلش سوخت و دوباره آمد به لوله ها .
و من از این درس نتیجه گرفتم که باید همیشه گریه کرد .

وقتی که وقتش شده بود که می می نخورم ، مامان دستش را به من داد .
حتا موقعی که میخوابیدم دست مادرم در دستم بود .
ولی خودم کم کم رفتم تا بازو .
حتا الان هم که تقریبن 10 سالم هست دستش را دوست دارم
یادم است که :
وقتی که کوچک بودم ، خیلی کوچک، چقدر دستهای کوچک و نازی داشتم .
نمیدانم ولی فکر می کنم که اگر بزرگ شوم هم دست مادر و پدرم را
دوست داشته باشم .
ــــــــــــــــــــــــــــــ
مادر نوشت : وقتی بزرگتر شد از من پرسید چرا اینقدر دستت رو دوست دارم بهش گفتم که چون با دوست داشتنی ترین لذّت کودکیت عوضش کردی .

این عکس شب کیریسمسه
کالسکه یه هدیه است . از طرف عموی مهربونم . این کالسکه رو خیلی دوست دارم . خیلی خوشکله . خیلی وقته که یه دونه می خواستم .
میکروفون هم یه هدیه است . از طرف بابامه .
گردنبند و گوشواره و دستبند هم کادوی مامانمه.
ولی این تنها کادوی مامانم نبود . چند تا وسیله دیگه هم مامانم توی جعبه ریخت و برام کادو کرد .
+6 گل سر و شال گردن و...
و کادوی داداشم از همه بهتر بود . یه mp3 بود . داداشم گفت چنین چیز خوبی برام خریده چون که اذیت هاشو جبران کنه .
و من از همه بیشتر کادو گرفتم . هزاران هزار تا . خیلی بهم خوش گذشت .

ببینم به نظر شما بلوند بهم میاد ؟

اینم یه قیافه ی دیگه . اینجا چه شکلی ام ؟

اینجا هٍکسه شدم . یعنی جادوگر .
این سه تا عکس توی یه فروشگاه است که لباسای کارناوال می فروشد . من هم پوشیدم تا ببینم بهم میاد ؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مامانم الان داره تایپ میکنه و من دارم جملهی فارسی میگم . و این خیلی رواعصابه .
راستشو بگم دوست دارم که خوندن و نوشتن فارسی یادم بمونه اما حوصله شو ندارم . بابام یه عالمه کتاب و سی دی برام آورده . اما بازم تنبلیم میاد .
با اینکه خیلی وقته آپ نشدم ولی شما بهم سر زدین . خیلی از شما ممنونم .
خیلی دوست تون دارم .

نازنین و فهیمه جون و مهران

نازنین و بابک شیطون گازو
اولش که رفتم توی اصطبل مربی سوارکاری فهیمه جون گفت که تو باید روی این اسب سوار شی .
من حتانمی تونستنم که افسار اسب رو نگه دارم و تا مانژ ببرم وقتی که در مانژ فهمیه جون به من
گفت گردن اسب رو بغلکنم و نوازش کنم همان موقع از اسب دیگر نترسیدم .
چون ناز کردن گردن اسب رو دوست داشتم . و توانستم با اسب کار کنم .
و اسبی که رویش نشستم اسمش بابک بود و خاکستری خال دار بود و خال خال هایش خاکستری کمرنگ بود . .
یک تمرینی داشتیم که باید پاهای مان را بالا می بردیم یک بار که من
پاهایم را بردم بالا بابک قلقلکش امد و دست هایش را بالا برد و من را به
آسمان پرت کرد من هم افتادم زمین اشکم در آمد
ولی دوباره روی بابک شیطون نشستم یکی از بچه ها می خواست
همیشه روی بابک بنشیند چون می گفت اسم بابایش بابک است .
این آقا بابک شیطون باسن بقیه ی اسب چه ها را گاز میگرفت .
من هم دوست داشتم که سوار مهران شوم اما بچه های بزرگ باید روی آن می نشستند .
و این جا در راه مدرسه یکباغی هست و خانمی که اسب هایش را از باغ
بیرون می آورد و کرّه هایش کاری می کنند که من دلم می
خواهد که بروم و بگویم که اجازه دارم اسب ها را ناز کنم ؟

دویدن زیر درختان را دوست دارم
پریدن با پرندگان را دوست دارم
لـــــــی لـــــــی کردن و بازی کردن را دوست دارم
و شادی را دوست دارم
رقصیدن در باغ را هم خیلی دوست دارم
آواز خواندن با گنجشکان را دوست دارم
زیر باران خیس شدن را دوست دارم
این عکس خودم و بابام را خیلی دوست دارم .
شما را هم خیلی دوست دارم .

مادر مثل دفترچه ی خاطرات ، که هر چه بخواهم در آن می نویسم .
مادر مثل دوست که من را از تنهایی در می آورد .
مادرم می گوید وقتی کوچک بودم کسی از من می پرسید بزرگ شدی می خواهی چه کاره شوی می گفتم می
خواهم مامان بشوم .

این آقا در خانه معلم من است . 
من اول که دیدمش از او بدم آمد چون قیافه اش را دوست نداشتم ولی وقتی به من درس داد
فهمیدم که عین معلم های ایران
به قیافه نیست به مهربانی و دوست داشتن دانش آموز است .
من خوش حالم که معلم مهربانی دارم . اسم او اشتفان است .
امروز تولدم بود. یک حس خیلی خوبی دارم و می خواهم که صد سال زنده باشم
نه صدسال کم است بیشتر زنده باشم .
حس من حسّیی است که هیچ کسی نداشته . راستش من توی ذهنم ملکه ی کل دنیا هستم و میتوانم
جادو کنم به موقعش و توی تولدم فکر میکنم که ملکه ی نویی شدم .
با تاج نو و شنل نو و با تخیّل نو .
داداشم یک شعر تولد رو برایم ترجمه کرده مامانم هم برایم درستش کرده که تایپش میکنه .
*****************************************************************
از این جا به بعد , منم مامان منیره ,/// این شعر تولد برای مردی 60 ساله سروده شده و بیت اول به سن
ایشون اشاره داره که اون رو حذف کردم به کارم نمی اومد(قابل توجه دوستان تولدمند !! که میگن از سن ما گذشته )
تغییر ندادن ترتیب بیتها و در آوردن مفهوم درست با وزن درست
برای من کار ساده ای نبود در این میان قاعدتن وزن قربانی شد امیدوارم سراینده این شعر هم
منو درک کنه کار سختی بود . کاربعدی حتمن زرتشت نیچه است :))
آلس گوته سوم گـــٍبوقز تگ (تو لدت مــــــــــــــباررررک)
جشن ما ... برای تولد تو ئه
خیلی دور نیست که دنیا اومدی
روزی که دستای کوچیکی داشتی
بگو تو این روزهای کم
دنیا رو چطور دیدی ؟
دوستای مهربونت کنارتند
برات هدیه می یارند
همه دارن می بینند ....روزی رو .....که تو دنیا اومدی
بهترین آرزوها برای توست
توی این سال جدید زندگی
آرامش مهمونت باشه
خودتم خوب باشی ... مثل همیشه
آرزوی من برااای تو اینه
هر روز که صبح می رسه
تو بهار یا تابستون
روزات آفتابی باشه
زمستونم خورشید خانوم پیشت باشه(همون آفتاب)
بدون هرگز توی هیچ قرعه کشی
اسم تو بیرون کشیده نمیشه
در عوض به جای تو
دوست دخترت برنده میشه !!
آرزوم برات اینه
که آدمای زیادی رو ببینی که برات کیک و مشروب بیارند (برای امانت داری بود سرکه هم بد نیست )
روزهای زندگیت ...
حتا وقتی پیر شدی
خوب و عالی باشه
و بازم روز قشنگ تولد داشته باشی
و بگی امروز چه روز خوبیه
همونیه که میخوام
وما اینجائیم که برات جشن بگیریم
داشتن روز تولد خیلی عالیه...
[ایشالا به حق علی یه شوهر خوب و خوشگل و پولدار گیرت بیاد که قَدرت رو بدونه *]
[ایشالا تا بخت رو با خودت همراه نکردی به خونه اش نری وقتی رفتی دوستش داشته باشی بیشترهم کنار هم باشین *]
*ستاره دارها توی شعر آلمانیا نبود شعر مامانم ایناست که برای نوه ها آرزو دارند و ذکر خودم .
روی لینک پایین کلیک کنید آوازش رو میشنوید
3 / اردیبهشت
23/ آپریل
صداشو شنیدم
فردا رفتم به جایی
اون چیزی رو که می خوا ستم دیدم
تازه فهمیدم که اون صدا صدای شانسم بوده .


من هم کمی فارسی بلدم و با لهجه آلمانی پرسید : نوقوز میشناسی؟ گفتم : نوقوز ؟ نه !
و به آلمانی گفت: واقعن نوقوز را نمیشناسی؟ من گفتم : آهان نوروز ! چون یادم اومد که اینها
به"ر" میگویند "ق" .
این خانم هفت سال در ایران زندگی کرد و باز هم فارسی بلد بود گفت :
قرمه سبزی , باقالی پلو و من پول ندارم . $
$
همه را با لهجه ی آلمانی می گفت .
من هم خوشحال شدم و تمام راه خانه را به نو قوز خندیدم چون در زبان گیلکی به گردو می گویند آقوز.

اولش فکر می کردم عکس و فیلم این جشن بزرگ ملی رو میشه تو سایتها ی اینترنتی و شبکه های
ماهوارهای دید اما با کامنت درخت ابدی نظرم عوض شد و دیدم بد نیست دوستان از گنجینه ی
عکسهای ما هم به این رخداد بزرگ این ور دنیا نگاهی بندازن و واز دوست عزیز دیگه ای هم به خاطر کمکش برای چسبوندن راحت عکسها ممنوم.
وبا این تشکر یاد پارچه نوشته های وطنی افتادم که توی شهر کوچیک من متراژش از مساحت خود شهر
بیشتر بود. یکی برای تشکر از شهردار برای جمع آوری سگهای ولگرد .یکی برای تشکر از همون برای پر کردن
چاله ی چندین ساله ی سر کو چه ی بابام اینها . یکی برای تشکر از رئیس بندر برای خرید باسکول .یکی برای
تشکر از یه رئیس دیگه برای قبولی زیارتش .یکی برای تشکر از خدا برای گرفتن نفس یک صاحب منصب جنت
مکان. و بدین ترتیب ملت در جریان ریز کارهای مسئولین خدمتگزار قرار می گیرند وتازه شهر ما هم همیشه به
رنگ کارناواله .
البته بلا تشبیه می خوام با یه پارچه نوشته ی مجازی از دایجون ققنوس به خاطر کمکش به پسرم برای کاشت
این همه رنگ تو وبلاگ دخترم تشکر کنم . خدا این داداشای وبلاگی رو از ما نگیره.
(گمونم سایت نازنین رو هک کردم فعلن که خوابه امیدوارم منو مجبور به جمع کردن سفره دلم از خو نه ی
خودش نکنه.)

مثلن معلمم لباس کاپیتان کشتی پوشیده بود و ناظمون لباس سگ و معلم انگلیسی گل آفتابگردان که کلاه آب پاش روی سرش بود که داشت به شال گردنش که گل آفتاب گردان بود آب میداد پوشیده بود .
مدیر هم دلقک شده بود .
و معلم زبان المانی لباس جادوگر پوشیده بود و از همه مهتر خودم لباسی پوشیدم که یک کفش دوزک سوار یک دیو شده بود .
یه عالمه خوراکی خوردیم و رقصیدیم بعدش هر کدام از ما در باره ی خودشون حرف زدند که مثلن چه حیوونی شدن یا چه کاری بلدن مثلن من گفتم که بلدم پرواز کنم چون کفشدوزک بودم .
بعد با مامان بابام رفتم پارک نزدیک خونمون بازی کردیم و عکس گرفتیم . خیلی خوش گذشت .


به سوی آن ها دویدم .
نمیدانم چرا آن ها هی هی از لای درختان جیر جیر کنان پریدند .
هر چقدر دویدم به آن ها نرسیدم .
خسته شدم این دفعه به سوی خانه دویدم .
اولین زنگ تفریح بود که من در مدرسه بودم .
هم کلاسی های من آمدند ومرا با همه جای مدرسه آشنا کردند.
حیاط مدرسه ما مثل پارک بود وبچه ها خیلی با من بازی کردند .
وقتی به خانه رفتم هم خیلی خوش حال بودم و می خواستم زودتر فردا صبح برسد تا دو باره به
مدرسه بروم .
اون روز احساس خوبی نداشتم.
اولین بار که وارد مدرسه شدم کمی می ترسیدم چون زبان آلمانی بلد نبودم.
وقتی وارد اتاق مدیر شدم خانم مدیر بامن دست داد وکمی خم شد و پرسید:?Wie heisst du
من فکر کردم او خم شده تا من او را ببوسم یک بوس کوچولو به لپ خانم مدیر دادم که
یکهو دیدم مامان و بابا و خانم مدیر و دوست مهربونمون که برای ترجمه همراه ما بود به من میخندند
تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم خانم مدیر از من پرسیده بو د: اسمت چیه ؟
خیلی خجالت کشیدم هنوزم که بهش فکر میکنم یه جوری میشم.

آرزوی من این بود که مادر بشوم اما بدون درد .
برای همین از بابا مامان خواستم یک نی نی با گریه و پوشک و وسایل نی نی گانه برایم بخرند.
من قبلن یک بی بی بورن اینجوری داشتم امابا خودم بردم و آن را گم کردم و هر وقت یادش می افتادم
گریه ام می گرفت.
وامروز که گوگولیم را پیدا کردم خیلی خوش حال هستم .
مامان بابا ها شما نمی دانیدکه توی دل ما چه می گذرد و چه حسی داریم و و قتی که یک چیزی واقعن
می خوا هیم.
ترو خدا آرزوی ما را ببینید. مرسی .

| Design By : Night Melody |


